یه چیزی حدود 10ساله ، بلکه هم بیشتر ،که من خیلی زود از خواب بیدار شدم و از خونه زدم بیرون 7.5 یا 8 صبح بوده . خب چیه ؟ کارم طوریه که ساعت 9 شروع میشه و خب از اون طرف هم تا 7شب یه سره کار می کنیم . منظور این بود که بگم عادت به زود بیدار شدن ندارم اما از وقتی که دانشگاه رفتن دوباره من شروع شده مجبورم یکی دو روز رو تو هفته ساعت 6 صبح تو تاریک روشن بیدار شم که بتونم کلاس اول رو برسم . والا سخت نیست ؟!
سالهای سال ، زمستان که می شد درناهای زیبایی به تالابهای فریدون کنار مازندران مهاجرت می کردند و هوا که گرم می شد به موطن اصلیشون که سیبری روسیه بود بر می گشتند . همیشه ، کم و بیش ،شکارچیهای محلی چندتایی از این درنا ها رو شکار می کردند اما از وقتی که تکنولوژی به دستشون افتاده و تفنگهای گلوله زن دوربین دار و آلات قتاله به روز و آپتودیت، کمر به محو این پرنده زیبا بستند و موفق شده اند طی چند سال ،نسل این پرنده را بردارند به طوری که الان تقریبا جز یکی دو تا درنا که آنها هم به سن کهولت رسیده اند دیگر درنایی باقی نمانده که بخواهد زمستون مهمون ما باشه .
ما یه همچین موجودات مهربونی هستیم .

این عکس ظهر عاشورا گرفته شد . دسته هایی بود که زنجیر زنی می کردند و بنیامین دوست داشت پیش اونا بریم . می گفت هیجان اینا بیشتره . یه زنجیر هم بهش دادند برای خودش . که آورد خونه .
فردا و پس فردا تعطیل رسمیه . پسون فرداش چارشنبه است و پس پسون فرداش هم پنجشنبه است و خود به خود ماده اش مستعده که بین التعطیلینی باشه و تق و لق باشه همه جا .
یکی از کلاسای من امروز یکشنبه برگزار می شد چون قبل از تعطیلی بود می شنیدم که عده ای از همکلاسیا نغمه کوک کرده بودن که امروز رو هم نریم سر کلاس که تو اقلیت قرار گرفتن و ناچار شدن اونا هم بیان و ما اون تعداد دانشجوی ساعی و درس خون به رغم ناملایمات تعطیلینی مملکت صبح اول وقت خودمون رو رسوندیم سر کلاس .
اما و اما
توی کلاس پر هرچی نشستیم و نشستیم خبری از اومدن استاد نشد که نشد . یه ربع گذشت ، نیم ساعت گذشت ، 45 دقیقه و استاد تشریف نیاوردن و به این وسیله درسی گرانقدر به ما انسانهای ناپخته دادند:
وقتی فرداش همچین تعطیلی ایه، عین بچه آدم بگیرین بشینین تو خونه هاتون و نیاین دانشگاه . دهه !!!