کم سن تر که بودم ،وقتی می شنیدم کسی از اطرافیان مرده و سنش بوده مثلا 40یا 50 و پدرمادرم با افسوس می گفتند که طفلکی جوان هم مرده ،در دل می خندیدم که ازکی تا حالا آدم چهل پنجاه ساله جوان حساب می شود و او که کمی مانده بود به سن ماموت برسد و اگر او جوان است پس آدم 20ساله را چه باید گفت !؟
برای خودم که اصلا یک اپسیلون هم احتمال نمی دادم که گوشه بال عزرائیل به گوشه لباسم هم بگیرد .

اما دیروز که از ترس دردی که سمت چپ قفسه سینه ام از شب قبل پیچیده بود و ولم نمی کرد ،دکتر رفته بودم و با حال نزار توی اتاق انتظار ،قاطی یک مشت مریض دیگر نشسته بودم تا دستگاه نوبتم را بخواند و بروم داخل مطب ، و دکتر گوشی اش را روی قلبم بگذارد و گوش بدهد و احیانا نوار قلبی تجویز کند و فشار خونم را بگیرد ،ناخودآگاه به این فکر می کردم که نه بابا ،مرگ همچین هم دور نیست ها . همین قلب اگر نخواهد بزند . . .
وقتی از مطب بیرون آمدم با نوار قلبی که نشان می داد مشکل قلبی خاصی ندارم و این درد میتوانست اسپاسم عضلانی ای مربوط به همان قسمت بوده باشد ،این حس با من بود که واقعا برای مردن هنوز جوانم !
....
کامنت برگزیده
بولوت نوشته : یه لطیفه بود به این مضمون که بچه بودم فکر میکردم 20 ساله ها خیلی بزرگن. بعد که 20 سالم شد فکر کردم 20 سال که چیزی نیست 30 سال زیاده. تو 30 سالگی به این نتیجه رسیدم که 30 سالگی اولی جوونه و 40 سالگی آدم پیر میشه. به 40 سال که رسیدم دیدم نه 40 سالگی هم چیزی نیست گفتم 50 سالگی پیر شدنه و... الان که 60 سالمه فکر میکنم حتی اگه تو 99 سالگی هم بمیرم جوون مرگ شدم!
بله ،سفر خوب و خوشی بود وکلی از مناظر زیبا و هوای طرب انگیز لذت بردیم و تمدد اعصاب کردیم و روحیه مان شارژ شد و من که الآن آماده ام برای یک هفته کاری خوب و جوندار و . . .
واقعا دوست داشتم این ها رو بنویسم اما واقعا این جور نبود و الآن فقط احساس خستگی دارم .
راستش نه جایمان بد بود ، نه همسفران بدی داشتیم ، نه جاده شلوغ بود ، نه ماشین اذیت کرد ، نه هوا بد و شرجی بود ، نه غذا بد بود ، و هیچ اتفاقی که ناگوار باشه برای ما نیافتاد ، اما خسته ام .
ما در زیبا کنار بودیم ،شهرکی ساحلی بین رشت و انزلی ، شهرکی آرام و زیبا ، با ساحلی ماسه ای ، مکانهای مناسب برای قدم زدن ، دریاچه هایی آرام و رویایی برای قایق سواری ، کلبه های جنگلی ، برنامه های شاد ، . . . اما من فقط خسته شدم و برگشتم .
وقتی بنیامین 2ساله بود (6سال پیش) 3 نفری ،سفری یه هفته ای به آنتالیا کردیم و رو راست بگم که از توی همون فرودگاه فهمیدیم که چه غلطی کردیم با بچه این سنی پاشدیم اومدیم سفر ،از بس این بچه شیطونی کرد و آتیش سوزوند و نفس ما رو برید . چقدر مجبور به بدو بدو بودیم که نکنه یه بلایی سر خودش بیاره و اصلا اسم آنتالیا تنها چیزی که یادم میاره حرص خوردن و دعوا کردن بود. ینی این قده من و باران با هم دعوا کردیم که توی اون 7سال قبلش با هم دعوا نکرده بودیم .آق بنیامین 2ساله ،از صبح کله سحر بیدار می شد و 8شب هم خوابش می برد ، مام مجبور بودیم توی اتاق هتل بشینیم و به هم دیگه زل بزنیم . ما توی تهران این قده زود نمی خوابیدیم که مجبور بودیم اون جا بخوابیم !
اونایی که بچه دارن حرف منو خوب می فهمن . نگهداری بچه تو حوالی 2 سالگی سخت ترین دورانشه . چون هم توانایی زیادی توی حرکات پیدا کرده و می تونه خیلی کارها رو انجام بده و هم این که درست زبون نمی فهمه و متقابلا نمیتونه خیلی از مقاصد خودش رو هم به ما بفهمونه .
این دفعه هم یه جورایی اون مدلی شد . دانیال نزدیکای 2سالشه و یه هوا هم از بنیامین اون موقع ،شیطون تر و پرجنب و جوش تر . شما با یه کمی قدرت تخیل می تونین حال و روز تمدد اعصاب ما رو تو این جور مسافرت ها دریابین .
بخوایم اصلا سفر هم نریم نمیشه . سالی یکی دوبار رو دیگه باید زیر سبیلی در کنیم حداقل به خاطر بنبامین هم که شده باید بریم . به ما هم خوش نگذشت نگذشت به بنیامین که حتما می گذره . همین برای ما کافیه .
اما با این تفاصیل هنوز احساس خستگی یه رو دارم !!
....
کامنت برگزیده
سهیلا گفته : : خوب میفهمم چی میگی.منم سه تا پسر دارم که با تمام وجودم با خوندن این پست شما و باران جان رو درک کردم.
ولی عزیز من اینم میگذره. به سرعت برق و باد.به حدی که بعدها به زحمت خاطره اش رو بیاد میارید.
مخصوصا که وقتی گل پسرا بزرگ میشن و هر موقع به قدوبالاشون نگاه میکنید
دلتون ضعف میره.و همون موقع دلتون می خواد همه چیتون رو فرش پاشون کنید.
یه زمانی میرسه که اونقدر درگیر کارای خودشون میشن که حتا اگه بهشون
اصرار کنید هم نمیتونن باشما بیان مسافرت.اونوقت شما دوتا تنهایی میرید و
همه اش باخودتون میگید کاش بازم کوچیک بودن و الان همراهمون بودن.
آره برادر من بر لب جوی بشین و گذر عمر ببین!
ناهار سرکارم می خورم ، پشت میزی که همه کارهایم را از جمله وبلاگ نویسی را روی آن انجام می دهم . آن را از خانه می آورم . باران ، شام شب قبل را در ظرفی مکعب مستیل شکل باریک می ریزد و من محکم می بندم تا آب خورشت از آن بیرون نریزد و کیف و کتاب هایم را ملوث نسازد . وقتی ظرف غذا سالم به محل کارم رسید داخل یخچال می رود تاظهر که روی هیتر برقی داغش کنم و وقتی زیادی داغ شد چند دقیقه ای بگذارم خنک شود و داخل همان ظرف مستطیل شکل آلومینیومی بخورم .
به طرز ناپسندی عادت دارم غذا را قاشق قاشق از بالای کی برد ،بگذرانم و توی دهان گذاشته وبخورم و نگاهم به صفحه مانیتور باشد . می دانم این عادتی ناپسند است و برای معده و دستگاه گوارش مضر ، ولی این وقت ، وقتی است که اخبار آن روز را از روی چند سایت خبری مرور می کنم . اگر خبرها داغ و هیجان انگیز باشند غذا فقط خورده می شود ولی اگر خبرها بی حال و بی روح بودند خب خوشا به حال دستگاه گوارش که نفسی می کشد از دست این صاحب بی توجهش .
ظزف غذا که خالی و داخل سینک شسته و خشک شد دوباره به داخل کیف بر می کردد برای فردا و فرداهای دیگر و آماده می شوم که کارهای دیگرم را با رایانه انجام دهم . مثل رسیدگی به وبلاگ و یا آپگرید کردن سایت کاری و یا فاکتور صادر کردن و حساب کتاب با خلق الله .
دیروز بعد از ناهار ، اتفاقی عجیب برای من و رایانه افتاد . هر کلیدی را فشار می دادم چه عدد و چه حرف کار نمی کرد . چرخانک روی موس فقط صفحه ها را بزرک و کوچک می کرد نه پایین و بالا . برنامه حسابداری و تایپ از کار افتاده بود . چند بار اتصالات کی برد به کامپیوتر را چک کردم . سی دی نصب کردم . دیدم کاری از دستم بر نمی آید زنگ زدم از دو نفر پرسیدم که نتوانستند کمک کنند . درهمین حین مشتری ای جنسی را مرجوع کرده بودو باید جنس دیگری به او می دادم و باید سیستم حسابداری فعال می شد و . . . . رسما قاطی کرده بودم که چشمم اتفاقی به صفحه کی برد افتاد .
یک دانه برنج بین دکمه Ctrl و دکمه بغلی گیر افتاده بود و دکمه Ctrl پایین مانده بود و بالا نیامده بود . آن دانه برنج ناقابل نیم ساعت تمام مرا سرکار گذاشته بود . دانه برنج را بیرون کشیدم و Ctrl بالا پرید . همه کامپیوتر درست شد !!
پینوشت : از شنبه تا سه شنبه مسافرت خواهم بود و چیزی نخواهم نوشت . اگر خداخواست سفری به خطه گیلان می کنیم . حوالی رشت و انزلی . ما هستیم و پدر و مادرم . بعد از دنیا آمدن این دوتا فسقل این اولین باری است که 6تایی سفر می رویم . در این سفر از هر نسلی یه جفت داریم ! به یاری خدا بروم و برگردم از چهارشنبه در خدمت خواهم بود .
....
کامنت برگزیده
لیلی گفته : من هم مثل شما این عادت غذاخوردن و اینترنت گردی به صورت همزمان رو سر
کار داشتم، بدجوررررر! تا جایی که گاهی همچین محو مطالب می شدم که غذا
خوردن یادم میرفت و همکار عزیزم لطف می کرد و برام لقمه می گرفت . باور می کنید گاهی اصلا متوجه نمی شدم که چی خوردم و کی خوردم!!!!
شما هم این تلنگر رو به فال نیک بگیرید و این عادت مذموم رو ترک کنید و کمی هم به فکر معده مبارک باشید
سال 77 (15سال قبل) اولین دوره انتخاب شوراهای شهر و روستا بود . ما در سال 76 که با رای به خاتمی فصل جدیدی رو جلو رومون می دیدیم برای این انتخابات هم تلاشمون رو کردیم و نتیجه اش این شد که هر 15 عضو شورا جزو یاران خاتمی بودند . نگاهی به اسمهای معروف اون دوران بندازین مثل عبدالله نوری، سعید حجاریان، محمد عطریانفر، ابراهیم اصغرزاده ، جمیله کدیور، . . . . حس و حال خوبی بود . مخصوصا که سال بعدش هم اصلاح طلبها با رای ما تونستند روی بیشتر صندلی های مجلس بشینن .
اما داستان اولین شورای شهر ،داستانی شد پر از آب چشم . چیزی که به یاد دارم این بودکه عمده جلسات شورا به درگیری و اختلاف نظر برخورد می کرد و اعضا حتی نمی تونستند با توافق هم ،شهردار انتخاب کنند . چندین بار کار یه تهدید استعفا اعضا کشید چندین بار قهر کردن در کار بود و کار به جایی رسید که خود دولت خاتمی پس از مدتی اصلا اولین شورا رو منحل اعلام کرد !
در انتخابات دوم ، مردم که دیده بودند از این شورا آبی گرم نمی شود قهر کردند و کرسی های شورا به اصولگراهایی رسید که احمدی نژاد را که بعد از سال 76 و ناکامی در رای گیری در دو دوره انتخابت مجلس و سورای شهر دیگر پستی نداشت را به سمت شهرداری تهران منصوب کردند ، مسندی که برایش سکوی پرتابی یه سوی ریاست جمهوری شد.
جالب این جا بود که هم در این دوره و و هم در دوره بعد ،جو شورا آرام بود و چیزی از تنشهای دوره قبل به گوش عموم نرسید. تا رسید به این دوره (دوره چهارم ) که مصادف شد با انتخاب روحانی و خیزش دوباره عامه مردم و پیروزی اصلاح طلبان در شورای شهر و دیروز هم اعلام کردند که مسجد جامعی اصلاح طلب که فردی شریف و فرهنگی ست به شایستگی به عنوان رئیس شورا انتخاب شده است.
اما
از حرف و حدیثها و بحث و جدلهایی که این چند روز درباره انتخاب شهردار دارم می شنوم یه کمی دل نگرانم که نکنه این شورا هم عاقبتش بشه عین اون اولین شورا . من البته فقط از جانب خودم حرف می زنم نه هیچ گروه و دسته ای . ولی می خوام بگم باید حجت دوستان شورایی ما برای تعویض قالیباف برای همه ما مشخص بشه .
آیا ناتوانی های خاصی داشته ؟
آیا خود قالیباف تمایلی به ادامه کارش نداره ؟
آیا فردی با سابقه کاری بهتری سراغ کرده اند؟
آیا شهردار برای شهردار شدن بیش از 8سال ،منع قانونی داره ؟
آیا فکر می کنند که بالاخره باید فکر نویی به مجموعه تزریق شود ؟
آیا خطاهایی داشته که نمی خواهند برای عموم رای دهنده ها بیان کنند ؟
آیا به خاطر تقابل قالیباف در این انتخابات با رفسنجانی و روحانی ،دیگر نباید بر سر کار باشد؟
البته و صدالبته این دوستان اصلاح طلب که اکنون بر مسند شورای تهران تکیه زده اند حق دارند که بنابه صلاحدید خود تصمیم گیری کنند، اما این حق را هم برای من نوعی در نظر باید بگیرند که این مبنای صلاحدید را بدانم و بفهمم .
....
کامنت برگزیده
مهسا گفته : هرچند گفته میشه کارهایی که آقای قالیباف در این چند سال انجام داده یه جور شوآف برای کسب رای ریاست جمهوری بوده ، اما به هر حال نمیشه کتمان کرد که ایشون برخلاف شهردارهای قبل که فقط جیب پر می کردند خیلی کارهای مفید هم انجام داده. به نظر من بد نسبی شناخته شده بهتر از ناشناخته است .کاش فضا اینقدر باز بود که خود قالیباف در ایم مورد توضیح بده

آقایون فیسبوک فیلترکن محترم
4ساله که فیسبوک رو برای مردم عادی (امثال بنده )فیلتر کردین و نمی تونیم دسترسی داشته باشیم ، اما بسیاری از ملت با چنگ و دندون هم که شده از رو دیوارتون رد میشن و می رن تو فیسبوک . آمار ایرانیایی که اون تو اند رو که می بینین. 2میلیون کاربر فعال و حرفه ای و 15میلیون عضو عادی ! خب این یعنی که چی؟ چی به شما نشون می ده ؟
اصلا این مردم عادی رو ولش . گویند در همون
زمان انتخابات فقط 73 صفحه فیسبوکی درباره تبلیغات سعید جلیلی وجود داشت و محسن
رضایی 45، حسن روحانی 44، قالیباف 85، عارف 15، ولایتی 26، غرضی 7 و
حدادعادل 4 صفحه در اختیار داشتن.
تا
بخواین آدم مشهور و شناخته شده هم دارند از این فیسبوک استفاده میکنن . هم اون وری
هم این وری . اسماشون ؟ بفرما این هم اسم. عماد خاتمی ، مهدی هاشمی ،کواکبیان ،الیاس حضرتی ،محمدرضا باهنر ، مهدی کوچکزاده ، امیررضا
خادم ، عباس جدیدی، علیرضا دبیر ،هادی ساعی، احمد مسجدجامعی، محمدعلی نجفی ،رضا
رشیدپور ، کامران نجفزاده ،وحید یامینپور ،محمدجواد ظریف ،اسحاق جهانگیری. مرتضی
و نعیمه اشراقی ،سیدحسن خمینی و پسرش سیداحمد خمینی ، محمدعلی ابطحی ، احمد پورنجاتی ،غلامحسین
کرباسچی ، . . .(لینک منبع )
آقایون فیسبوک فیلتر کن ،اینا رو کجای دلمون بذاریم !؟
خوبه که خودتون می دونین که یک شبکه اجتماعی نه ذاتا خوبه و نه ذاتا بد . محتوای خاصی نداره که به مذاق خوش بیاد یا نه . اون رو کاربراش تعیین می کنن. می تونین کاربراش شما باشین و کسایی که مث شما فکر میکنن و میتونین عقایدتون رو نشر بدین اصلا .
میشه ازش استفاده ها برد . تجاری ، فرهنگی ، هنری ، دوستانه ، سیاسی ، . . . و فیسبوک قویترین و بهترینشه . شما به طور بالقوه با بیش از یک میلیارد آدم دیگه در دنیا در ارتباطی و همچنین با حداقل 15میلیون ایرانی دیگه.اینا رو من نباید بهتون بگم که خودتون خوب خوب می دونین بالاخره شغلتون اینه دیگه و حتما درباره اش دوره هایی هم گذروندین و کتابهایی رو خوندین.
آقایون در فیس بوک رو باز کنین تا امثال من هم که دسترسی به فیلتر شکن ندارند هم بتونند واردش بشن .
خداقوت و التماس دعا!
....
کامنت برگزیده
عطیه گفته : منم از بعد از فیل .تررر شدن یه دو سالی بهش دسترسی نداشتم. تا اینکه
فهمیدم از طریق گوشی موبایل میشه وارد شد و الان به راحتی بدون فیل شکن
واردش میشم....
پیشنهاد: بابا ماشالله کافه تون که حسابی کارش گرفته! یک کم از عواید این کافه بذارید کنار یه گوشی 400-500 اندرویددار بخرید و منت این آدمای حرف گوش نکن رو نکشید...
البته احتمالا از اونجا که شما به فکر عامه ی مردم هستید, میخواین که
کلا مشکل برطرف بشه... خدا خیرتون بده که از این پیشنهادای خیرخواهانه
میکنین... آقایون ایشالله به زودی بررسی میکنن و همه ی مشکلات حل میشه...
آمین!